|
|
|
|
|
سلام چند وقت پیش مامان بزرگم داشت بهم میگ?ت چه میدونم نماز بخون ،نماز آرامش میده،آدم به خدا نزدیک میشه،از گناه دور میشه ...و کلا از همین حر?ایی که بیشتر مامان بزرگا میزنن. جلوی همه هممون بدون روسری هستیم ، محجبه نیستیم اما میگن که اینا ربطی نداره من میگم هیچ کدوم ربطی به خداپرستی نداره. واسه حر?ایی که میزنم دلیل دارم اگه دوست دارید میتونید بخونید :
تو کتابای دینی خوندیم که آیه های قرآن به اقتضای شرایط و مشکلات به پیامبر وحی میشد تا در برابر مشکلات راه حلی از طر? خدا داشته باشه. در زمانی که نا امنی در مکه و مدینه و تقریبا کل عربستان به وجود اومد که به زنای مسلمان تجاوز میشد، راه حل این بود که حجاب کنند حجاب برای زنان به معنی پوشاندن و جلوه ندادن اندام زنانه است. برای این که کمتر در دید و تجه مردان باشد ( در نا امنی ) اما حلا دیگه همه زنان آگاهی دارن و اگه ات?اقی هم می ا?ته باید بگم خودشون خودشون رو توی چاه میندازن. العان که دیگه ما در شرایط اون دوران نیستیم. زمان که یک روند پیش نمیره که قوانین و احکام مثل قبل باشه. پس باید از جزئیات چشم پوشی کرد و با کلیات دستورات خدا زندگی کنیم و جزئیات بسازیم. کلیات میگه : بهشت جای ابرار (نیکوکاران) و جهنم جای ?جار (بدکاران) است،حال ببینید شما از ابرارید یا ?جار. پس کسایی که نیکی میکنند و باعث شادی دیگران (ا?راد خوب) میشوند ابرار و کسایی که بدی میکنند و باعث ناراحتی (خوبان) میشوند ?جار نام دارند. خوبی و بدی نباید ت?سیر شود حتی لبخندی که باعث خوشحال شدن کسی گردد عمل نیک و خوبی محسوب مشود و حتی اخمی که باعث ناراحت شدن کسی گردد عمل بد محسوب میشود
هر کس خوبی کند بهشتی و هر که بدی کند جهنمی است و البته خداست که دقیقا معلوم میکند
وحالا نماز...
با یک مثال این قضیه کاملا حل میشود. شما کمکی به ?ردی که محتاج است میکنید و این وظی?ه او و توقع شماست که او از شما تشکر کند. آیا ?رقی میکند به چه روش و با چه کلمه ای؟ ممکنه بگه مرسی ممنون بزرگی کردید خانمی/آقایی کردید لط? کردید زحمت کشیدید شرمنده کردید اجرتون با خدا الهی خیر از زندگیت ببینی thanks Thank you . . .
عبادت و تشکر از خدا هم به همین شکله یکی دستشو صلیب میکنه یکی میگه خدایا شکرت یکی دعا میخونه میگه آمین یکی نماز میخونه یکی مسجد میره یکی کلیسا یکی تو خونه میشینه و با خدا حر? میزنه یکی موقع خواب با خدا درددل میکنه،تشکر میکنه،کمک میخواد هیچکدوم ?رقی نداره مهم اینه که تو دلت چی باشه چه جور آدمی باشی وقتی داری نماز می خونی و معنی کلمات و نمی ?همی یا حواست نیست چه ?رقی داره اصلا نخون هر روز 17 رکعت یه چیزی به زبان عربی که نمی?همی و یاد گر?تنشم سودی نداره ( چون نسبت به زبونای دیگه مثل انگلیسی خیلی کم کاربرد داره ) که چی بشه لااقل دو کلوم از ته قلبتون به هر زبونی و با هر آدابی صحبت کنید. صحبت کنید تشکر کنید درددل کنید کمک بخواید اگه پیامبر به زبون عربی با خدا حر? میزد چون زبانش عربی بود،چون ته دلش میخواست همچین چیزی به خدا بگه . میگن : قران کلام خداست و نماز : حر? ما با خدا مگه ما در نماز سوره های قرآن رو نمی خونیم !!؟ این یعنی چی؟ یعنی: حر? خدا رو به خودش بر میگردونیم چیزی که خدا به ما گ?ته ما به خدا میگیم
این که نشد حر? ما آقا ،خانوم، برادر و خواهر گلم مگه پیامبر ت?سیر قرآن رو برای بی دین ها و بت پرست ها میخوند و اونها رو خداپرست و بعد مسلمان میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا اون موقع اونم عربها ه?ته ای یه بار حموم میر?تند،مگه روزی حداقل ۳/۴ بار دست و صورتشون رو میشستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه اون موقع عرب های پول دار که میشستند و بادشون میزدن و این هوا شکم داشتند ورزش میکردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم نه نماز از این رو به اون روشون کرد روزی ۳ بار دست و صورتشون رو میشستن ، ورزش میکردن،با لباس نجس نبودن و با خدا هم صحبت میکردن ( به زبون خودشون ). ?کر کنید اون موقع ها انسان ها چقدر بی بهداشت و ناپاکیزه بودند که خدا میگه اگه نمازت داشت قضا مشد با خاک تیمم کن ؛ خاک نبود کلوخ و سنگ اونا نبودن با دیوار اونم نبود با گرد و خاکه روی وسایل اینا یعنی چی؟! یعنی من که هر روز به تعداد مو های سرم دست و صورتم رو میشورم حالا موقع نماز خوندن ?قط باید یه چیزی رو صورتم بمالم شده گرد و خاک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من که توی مدرسه ه?ته ای یه بار ورزش دارم،کلاس ورزش میرم،منی که همش در حال جنب و جوشم به ۵ دیقه خم و راست شدن احتیاجی ندارم. خم و راست شدن نماز => ورزش غسل => حموم وضو => شستن دست و صورت خوندن دعا در نماز => درددل کردن،تشکر کردن و کمک خواستن از خدا (به زبون خودم،به زبون خودت) و ... که هر کدوم با گذشت زمان جایگزینی است در زندگی اصلیمون
من هر روز و هر ساعت،با خدا حر? میزنم ولی با شیوه خودم من خودمم و زندگی هم گروه سرود نیست که همه یه چی بگیم چه یه قاتل و دزد که میخواد توبه کنه ، چه اون که می خواد ?قط نقش بازی کنه،چه عاشق،چه دیوونه،چه ?قیر،چه غنی،چه پیر،چه جوون هر کی باید چیزی رو بگه که تو قلبشه،نه چیزی که میگن بگو یا بقیه میگن
اگه حر?ی دارید مخال? و موا?ق من بهم بگید شاید شما تونستید منو قانع کنید.
?علا خدا?ظ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1388ساعت 4:04 توسط مهلا و هاله
|
||
|
|
|
|
|
" بنام خداوند جان و خرد کزین بر تر اندیشه بر نگذرد "
سلام،با اینکه خیلی وقته کار وبلاگ نویسی رو شروع کردم نمی دونم چی بگم ، هیچ وقت در مورد مسائل شخصی ?کر نمی کردم ولی حالا دوست دارم توی این وبلاگ هر چی در درونم هست بذارم،اصلا برام مهم نیست که چه کسی می خونه تا حلا هم اگه به مهلا چیزی نمیگ?تم حالا هر چی در وجودم هست رو می?همه،چه چیزای کوچیک که اهمیتی نداره و چه چیزای بزرگ،امیدوارم از این طریق رابطه ما هم به هم نزدیک تر بشه. خیلی وقتا مینویسم ولی هیچ وقت کسی نوشته هامو نخونده و اگرهم چیزی خونده چیزی بوده که خودم نشونش دادم ولی از این به بعد این جا مینویسم،از شعر هایی که میگم،از خاطراتم،از عقایدم (که ?قط مختص به خودمه!) از هرچی که هست میگم،من نمیدونم چرا بعضی ها میترسن اشتباهشون رو بگن یا دوست ندارن کسی ازشون انتقاد کنه،چرا بعضی ها دوست ندارن حقیقتو بشنون،ب?همن،ببینن ؛ در حالی که واقعیته و در وجودشون نه?ته ست،چون خودشون واقعی ان،چون دنیا واقعییه،همه می دونن همه پشت سر میگن،چه بهتر که جلوی آدم بگن،چه بهتر که انسان توان هضم واقعیت ها رو داشته باشه،چه بخواد و چه نخواد این چیزیه که وجود داره پس چه بهتر که بشناسش و چه بهتر که ازش ?رار نکنه،?رار همیشه کار آدمای ترسو بوده،حالا ?رار از هر چی حتی واقعیت.سیبی که خرابه،خرابه(با انرژی مثبت و این چیزا هم این مورد درست نمیشه) حالا میتونی به خودت دروغ بگی،چشماتو ببندی و سعی کنی با لذت بخوری من نمی خوام از روی اجبار کاری رو انجام بدم،ترجیح میدم قید سیب خوردن رو بزنم تا به خودم دروغ بگم. ترجیح میدم واقعیتو ببینم و بپذیرم هر چند خیلی تلخ باشه. ترجیح میدم واقعی و حقیقی باشم تا ... ترجیح میدم کاری رو با میل انجام بدم تا با اجبار ترجیح میدم خودم باشم تا خودی که میسازم با دروغ و ریا ترجیح میدم خودمو ?ریب ندنم و خودم باشم ترجیح میدم خوم باشم
(از عقایدم تو پست های دیگرم میگم)
من دوست دارم شما از نوشته هام انتقاد کنید و نظرتون رو بنویسید (چون شماها حقیقی هستید) اگه شما هم مایل بودید و وقت داشتید لط?ا نظر بدید. مر3000000000000000000 بای تا های |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد 1388ساعت 4:06 توسط مهلا و هاله
|
||
|
|
|
|
|
دوست داشتم اولین چیزی که اینجا مینویسم شروع رمانم باشه یه روز عادی مثل همه ی روز ها بود،نمی دونم هاله از کی این ?کر تو ذهنش بود که اون روز منو منو در جریان گذاشت،گ?ت خیلی خوبه که کتاب بنویسیم حتی اگه شده یه کتاب کوتاه،منم از ایدش خیلی خوشم اومد،ولی من میخواستم یه رمان بلند بنویسم،یهو جوگیر شدم البته این خصلت با خصلت خوبی که دارم جور در میاد،من اگه بخوام کاریو انجام بدم کوتاه نمیام و اون کارو تا آخرش انجام میدم تو تو نوشتن کتابم هم همین جوری باشم که واقعا عالیه واسه نوشتن به جای خلوت یا مخصوصی نیاز نداشتم،خیلی وقتا وقتی مهمون هم میومد بازم مینوشتم اوایل داستانم بود که ر?تیم سرخرود،ویلای مامان بزرگم ، عمه شهلا و بیتا(دختر عمم) و بهرام(پسر عمم ) هم بودن ،بیتا ۳ سال ازم کوچیکتر و بهرام ۴ سال ازم بزرگتره ،منو بیتا و هاله باهم ر?تیم دم ساحل ، میخواستیم کنار دریا بنویسیم ، راستی یادم ر?ت بگم ، منو هاله با هم شروع کردیم به نوشتن ، رو شن ها نشسته بودیم و مینوشتیم،یه دختر تقریبا ۱۷،۱۸ ساله با دو تا دختر و پسر کوچولو کنارمون بودن ، اینا رو شنا غلط میزدن و اونم ازشون عکس میگر?ت ، ما تعجب کرده بودیم ، آخه خوده دختره بهشون میگ?ت چیکار کنن ، خیلی خلوت بود،یه متور داشت می اومد سمتمون که از رو شنا بلند شدیم و ر?تیم اون طر? تر ، یکم اونجا موندیم ،وقتی برگشتم دیدم دختره و اون دوتا کوچولو ها ر?تن،هاله گ?ت بریم دیگه ،خیلی خلوت شده،خطرناکه (آخه ماهیگیرا اونجا بودن ولی بیشتر به خاطر بیتا) خلاصه بلند شدیم که برگردیم ویلا،حالا مثل خنگا موندیم از کدوم راه بریم ، من میگ?تم از این ور ،هاله میگ?ت از اون ور،بیتای بدبختم نمیدونست طر? کیو بگیره،واسه همین مثل همیشه حر? اونی میشه که بزرگتره،ر?تیم اونجایی که هاله میگ?ت،هر چی میر?تیم من مطمئن میشدم که داریم اشتباه میریم،به هاله هم میگ?تم ولی اون قبول نمی کرد، منم که دیگه خیلی عصبانی شده بودم برگشتم به تینا گ?تم من میخوام از اون ور برم ، میاد بیاد، نمیاد هم نیاد،اینو گ?تمو ر?تم ، ن?همیدم چی شد که دیدم بیتا و هاله دارن پشت سرم میان،خلاصه از همون طر?ی که من گ?تم ر?تیم و رسیدیم ویلا ، من مطمئن بودم حر?ی که زدم درسته ولی بازم خوشحال بودم که حق با من بود تا روزی که میخواستیم برگردیم به اصرار بیتا مجبور شدم واسش بخونم ، البته خوددم دوست داشتم یکی درموردش نظر بده خب دیگه ?علا بسه،?قط دعا کنین رمانم زودتر تموم بشه و یه ناشر هم واسم چاپش کنه،البته خودم امیدوار نیستم منتظر نظرات قشنگتون هستم دوستان بای تا های |
||
|
+
نوشته شده در يکشنبه 29 تير 1388ساعت 17:22 توسط مهلا و هاله
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم
من مهلام و ۱۴ سالمه،میدونم سنه کمیه ولی خب دیگه کاریش نمیشه کرد منو هاله خواهرم این وبلاگ رو ساختیم تا خاطراتمونو توش بذاریم تو این وب هیچی نیست بجز خاطرات و شعرهای ما خب دیگه سلام کردن بسه از همین امروز میخوام شروع کنم تو این وب بیشتر خاطرات رو یه بار از زبون من،یه بار هم از زبون هاله مینویسیم،اینجوری بهتره،هر کی هر جور دوست داره مینویسه بابای |
||
|
+
نوشته شده در يکشنبه 29 تير 1388ساعت 17:22 توسط مهلا و هاله
|
||