خاطرات دو خواهر
 سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

دوست داشتم اولین چیزی که اینجا مینویسم شروع رمانم باشه

یه روز عادی مثل همه ÛŒ روز ها بود،نمی دونم هاله از Ú©ÛŒ این Ù?کر تو ذهنش بود Ú©Ù‡ اون روز منو منو در جریان گذاشت،گÙ?ت خیلی خوبه Ú©Ù‡ کتاب بنویسیم حتی اگه شده یه کتاب کوتاه،منم از ایدش خیلی خوشم اومد،ولی من میخواستم یه رمان بلند بنویسم،یهو جوگیر شدمهمیشه همینجوری بودم

البته این خصلت با خصلت خوبی که دارم جور در میاد،من اگه بخوام کاریو انجام بدم کوتاه نمیام و اون کارو تا آخرش انجام میدم

تو تو نوشتن کتابم هم همین جوری باشم که واقعا عالیه

واسه نوشتن به جای خلوت یا مخصوصی نیاز نداشتم،خیلی وقتا وقتی مهمون هم میومد بازم مینوشتم

اوایل داستانم بود Ú©Ù‡ رÙ?تیم سرخرود،ویلای مامان بزرگم ØŒ عمه شهلا Ùˆ بیتا(دختر عمم) Ùˆ بهرام(پسر عمم ) هم بودن ،بیتا Û³ سال ازم کوچیکتر Ùˆ بهرام Û´ سال ازم بزرگتره ،منو بیتا Ùˆ هاله باهم رÙ?تیم دم ساحل ØŒ میخواستیم کنار دریا بنویسیم ØŒ راستی یادم رÙ?ت بگم ØŒ منو هاله با هم شروع کردیم به نوشتن ØŒ رو شن ها نشسته بودیم Ùˆ مینوشتیم،یه دختر تقریبا Û±Û·ØŒÛ±Û¸ ساله با دو تا دختر Ùˆ پسر کوچولو کنارمون بودن ØŒ اینا رو شنا غلط میزدن Ùˆ اونم ازشون عکس میگرÙ?ت ØŒ ما تعجب کرده بودیم ØŒ آخه خوده دختره بهشون میگÙ?ت چیکار کنن ØŒ خیلی خلوت بود،یه متور داشت Ù…ÛŒ اومد سمتمون Ú©Ù‡ از رو شنا بلند شدیم Ùˆ رÙ?تیم اون طرÙ? تر ØŒ یکم اونجا موندیم ،وقتی برگشتم دیدم  دختره Ùˆ اون دوتا کوچولو ها رÙ?تن،هاله Ú¯Ù?ت بریم دیگه ،خیلی خلوت شده،خطرناکه (آخه ماهیگیرا اونجا بودن ولی بیشتر به خاطر بیتا) خلاصه بلند شدیم Ú©Ù‡ برگردیم ویلا،حالا مثل خنگا موندیم از کدوم راه بریم ØŒ من میگÙ?تم از این ور ،هاله میگÙ?ت از اون ور،بیتای بدبختم نمیدونست طرÙ? کیو بگیره،واسه همین مثل همیشه حرÙ? اونی میشه Ú©Ù‡ بزرگتره،رÙ?تیم اونجایی Ú©Ù‡ هاله میگÙ?ت،هر Ú†ÛŒ میرÙ?تیم من مطمئن میشدم Ú©Ù‡ داریم اشتباه میریم،به هاله هم میگÙ?تم ولی اون قبول نمی کرد، منم Ú©Ù‡ دیگه خیلی عصبانی شده بودم برگشتم به تینا Ú¯Ù?تم من میخوام از اون ور برم ØŒ میاد بیاد، نمیاد هم نیاد،اینو Ú¯Ù?تمو رÙ?تم ØŒ Ù†Ù?همیدم Ú†ÛŒ شد Ú©Ù‡ دیدم بیتا Ùˆ هاله دارن پشت سرم میان،خلاصه از همون طرÙ?ÛŒ Ú©Ù‡ من Ú¯Ù?تم رÙ?تیم Ùˆ رسیدیم ویلا ØŒ من مطمئن بودم حرÙ?ÛŒ Ú©Ù‡ زدم درسته ولی بازم خوشحال بودم Ú©Ù‡ حق با من بود

تا روزی Ú©Ù‡ میخواستیم برگردیم به اصرار بیتا مجبور شدم واسش بخونم ØŒ البته خوددم دوست داشتم یکی درموردش نظر بدهاگه اشتباه نکنم عید آخرای عید بود،چون وقتی برگشتیم مدرسه میرÙ?تیم، اوایل همه ÛŒ Ù?کر Ùˆ ذکرم رمان بود همه جا مینوشتم بجز تو مدرسه خیلی Ú©Ù… از این ماجرا خبر داشتن، Ù?قط Ù?امیلای نزدیک،اونم بعضیاشون ،تو مدرسه هم Ù?قط به دو Ù†Ù?ر Ú¯Ù?ته بودم،اونم چون میخواستم یکی Ú©Ù‡ هم سنه خودمه هم بخونه Ùˆ در موردش نظر بده،به اونا هم Ú¯Ù?ته بودم به کسی نگن،که خدارو شکر Ù†Ú¯Ù?تن،تازه شادی خیلی حواسش جمع بود Ú©Ù‡ نه من ØŒ نه خودش سوتی بدیم،چون دÙ?ترم رو میبردم مدرسه یکی از بچه ها Ú©Ù‡ با اونم صمیمی شده بودم ØŒ نارحت شده بود از این Ú©Ù‡ منو شادی یه دÙ?ترو خصوصی میخونیم،البته دلیلم داشت،چون دوست صمیمی شادی بود،واسه همین من خیلی به شادی میگÙ?تم Ú©Ù‡ اشکال نداره به Ù?رناز هم بگیم ØŒ ولی میگÙ?ت نه ØŒ تو مدرسه پخش میشه،آخه من دوست نداشتم کسی بدونه،ولی وقتی میدیدم Ù?رناز از دست شادی نارحته نمیتونستم نگم،نباید رابطشون با هم بد میشد،خلاصه بدون این Ú©Ù‡ به شادی خبر بدم قضیه رو واسه Ù?رناز Ú¯Ù?تم ولی ازش خواستم به کسی Ù†Ú¯Ù‡ ØŒ اونم قبول کرد،دیگه دÙ?ترو میبردم مدرسه Ùˆ مینوشتم ØŒ واسه همین کسایی Ú©Ù‡ کنارمون میشستن هم Ù?همیدن،وقتی به خودم اومدم Ú©Ù‡ همه ÛŒ بچه های کلاس میدونستن،خلاصه دیگه منم بی خیال شدم،ولی به کسی نمی دادم بخونه،از اون به بعد میرÙ?تیم تو حیاط میشستیم Ùˆ مینوشتیم (یعنی شادی Ùˆ Ù?رناز هم نظر میدادن)،چند تا از بچه ها دÙ?ترمو بردن Ùˆ خوندنولی خب اونقدری نبود که،شاید Ù?قط ۶۰صÙ?حه بود،ولی خب همه خوششون اومد،دیگه سر خیلی از کلاسا درس رو گوش نمی کردم Ùˆ Ù?قط مینوشتم ØŒ دیگه اواخر به درس هام لطمه زد،ولی انشام خداییش خیلی بهتر شد،من نگارشم خیلی ضعیÙ? بود،مثلا اگه قبلا میشدم Û±Û· وقتی داشتم مینوشتم،شدم Û²Û° ØŒ خب خیلی خوبه دیگه،ولی دیگه سر کلاس نمینوشتم ØŒ Ù?قط میرÙ?تیم تو حیاط اونجا مینوشتم،تا امروز هم Ù?قط تونستم Û³Û²Û² صÙ?حه بنویسم

خب دیگه Ù?علا بسه،Ù?قط دعا کنین رمانم زودتر تموم بشه Ùˆ یه ناشر هم واسم چاپش کنه،البته خودم امیدوار نیستم

منتظر نظرات قشنگتون هستم دوستان

بای تا های

+ نوشته شده در يکشنبه 29 تير 1388ساعت 17:22 توسط مهلا Ùˆ هاله |