|
|
|
|
|
دوست داشتم اولین چیزی که اینجا مینویسم شروع رمانم باشه یه روز عادی مثل همه ی روز ها بود،نمی دونم هاله از کی این ?کر تو ذهنش بود که اون روز منو منو در جریان گذاشت،گ?ت خیلی خوبه که کتاب بنویسیم حتی اگه شده یه کتاب کوتاه،منم از ایدش خیلی خوشم اومد،ولی من میخواستم یه رمان بلند بنویسم،یهو جوگیر شدم البته این خصلت با خصلت خوبی که دارم جور در میاد،من اگه بخوام کاریو انجام بدم کوتاه نمیام و اون کارو تا آخرش انجام میدم تو تو نوشتن کتابم هم همین جوری باشم که واقعا عالیه واسه نوشتن به جای خلوت یا مخصوصی نیاز نداشتم،خیلی وقتا وقتی مهمون هم میومد بازم مینوشتم اوایل داستانم بود که ر?تیم سرخرود،ویلای مامان بزرگم ، عمه شهلا و بیتا(دختر عمم) و بهرام(پسر عمم ) هم بودن ،بیتا ۳ سال ازم کوچیکتر و بهرام ۴ سال ازم بزرگتره ،منو بیتا و هاله باهم ر?تیم دم ساحل ، میخواستیم کنار دریا بنویسیم ، راستی یادم ر?ت بگم ، منو هاله با هم شروع کردیم به نوشتن ، رو شن ها نشسته بودیم و مینوشتیم،یه دختر تقریبا ۱۷،۱۸ ساله با دو تا دختر و پسر کوچولو کنارمون بودن ، اینا رو شنا غلط میزدن و اونم ازشون عکس میگر?ت ، ما تعجب کرده بودیم ، آخه خوده دختره بهشون میگ?ت چیکار کنن ، خیلی خلوت بود،یه متور داشت می اومد سمتمون که از رو شنا بلند شدیم و ر?تیم اون طر? تر ، یکم اونجا موندیم ،وقتی برگشتم دیدم دختره و اون دوتا کوچولو ها ر?تن،هاله گ?ت بریم دیگه ،خیلی خلوت شده،خطرناکه (آخه ماهیگیرا اونجا بودن ولی بیشتر به خاطر بیتا) خلاصه بلند شدیم که برگردیم ویلا،حالا مثل خنگا موندیم از کدوم راه بریم ، من میگ?تم از این ور ،هاله میگ?ت از اون ور،بیتای بدبختم نمیدونست طر? کیو بگیره،واسه همین مثل همیشه حر? اونی میشه که بزرگتره،ر?تیم اونجایی که هاله میگ?ت،هر چی میر?تیم من مطمئن میشدم که داریم اشتباه میریم،به هاله هم میگ?تم ولی اون قبول نمی کرد، منم که دیگه خیلی عصبانی شده بودم برگشتم به تینا گ?تم من میخوام از اون ور برم ، میاد بیاد، نمیاد هم نیاد،اینو گ?تمو ر?تم ، ن?همیدم چی شد که دیدم بیتا و هاله دارن پشت سرم میان،خلاصه از همون طر?ی که من گ?تم ر?تیم و رسیدیم ویلا ، من مطمئن بودم حر?ی که زدم درسته ولی بازم خوشحال بودم که حق با من بود تا روزی که میخواستیم برگردیم به اصرار بیتا مجبور شدم واسش بخونم ، البته خوددم دوست داشتم یکی درموردش نظر بده خب دیگه ?علا بسه،?قط دعا کنین رمانم زودتر تموم بشه و یه ناشر هم واسم چاپش کنه،البته خودم امیدوار نیستم منتظر نظرات قشنگتون هستم دوستان بای تا های |
||
|
+
نوشته شده در يکشنبه 29 تير 1388ساعت 17:22 توسط مهلا و هاله
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستای گلم
من مهلام و ۱۴ سالمه،میدونم سنه کمیه ولی خب دیگه کاریش نمیشه کرد منو هاله خواهرم این وبلاگ رو ساختیم تا خاطراتمونو توش بذاریم تو این وب هیچی نیست بجز خاطرات و شعرهای ما خب دیگه سلام کردن بسه از همین امروز میخوام شروع کنم تو این وب بیشتر خاطرات رو یه بار از زبون من،یه بار هم از زبون هاله مینویسیم،اینجوری بهتره،هر کی هر جور دوست داره مینویسه بابای |
||
|
+
نوشته شده در يکشنبه 29 تير 1388ساعت 17:22 توسط مهلا و هاله
|
||